دلتنگتم ...
مهربان فرشته ی کوچولو
دلتنگتم...
دلتنگ تک تک لحظاتی که کنارت بودم....
که با هم میخندیدیم
بازی می کردیم
غذا میخوردیم
و مامانی و اذیت میکردی...
دلتنگ خنده هات، گریه هات، حرف زدنات و بازی کردنات....
درست وقتی دو سال و دو ماه و ده روزت بود واسه کار تو شرکت استخدام شدم.
چقدر دوست داشتم که شاغل بشم... یه جای خوب و معتبر، مرتبط با رشته ام و حقوق و مزایای خوب و الان همین اتفاق افتاده اما چرا ته دلم ناراحتم....
خیلی تو فکرتم
فقط دوست دارم ساعت 5 بشه و بپرم بیام بیرون و بدوم سمت خونه که ببینمت.
الان یک هفته است که مامان جون مراقبته تو خونه و هرچی بهم میگه که حالت خوبه و مشول بازی هستی اما بازم .... دلتنگم
دلتنگ تمام اون لحظات خوب با هم بودن که خیلی زود گذشت...
الان دوست دارم مثل سابق تمام 24 ساعت روزمو کنار تو باشم....
10 ساعت کنارت نیستم و این خیلی آزارم میده
مامان و ببخش و واسم دعا کن
دعا کن هم بتونم دوری از تو رو تحمل کنم و هم تو کارم موفق باشم.
خیلی بیشتر از تصورت دوست دارم شیرین ترینم


پی نوشت: مامانی از شرکت در حالیکه خیلی خسته است و بهت فکر میکنه.
یاعلی


دلتنگتم ...
